شهید آیتالله سیدحسن مدرس؛ وطن ما کجاست؟
آنچه در پی میآید، یكی از نطقهای تاریخی مرحوم شهید مدرس در دوره پنجم است. در این بحث وی با دقت و مهارت تمام مفهوم وطن و وطنخواهی را بیان میكند و خصوصاً توجه به سجل احوال ارضی(جغرافیا) و سجل احوال اهالی(تاریخ) قابل توجه است.
اشاره: آنچه در پی میآید، یكی از نطقهای تاریخی مرحوم شهید مدرس در دوره پنجم است. در این بحث وی با دقت و مهارت تمام مفهوم وطن و وطنخواهی را بیان میكند و خصوصاً توجه به سجل احوال ارضی(جغرافیا) و سجل احوال اهالی(تاریخ) قابل توجه است. او قلمرو زبان فارسی را مطرح میكند و به آنان كه پاكسازی زبان فارسی را از لغات عربی مطرح مینمایند، یادآوری مینماید كه این كار غیر ممكن است؛ چه، اقوام ایرانی هر كدام لهجه مخصوص خود را دارند و در ایرانی بودن و وطنخواهی آنان هم تردیدی نیست. مدرس در این نطق حضرت ابراهیم(ع) را از مردم ایران معرفی میكند و نتیجه میگیرد كه فرزندان اسماعیل هم در واقع ایرانی و یمن و عربستان هم در زمان ساسانیان حاكمنشین ایران بود. بحث خود را هم به دو قسمت تقسیم نموده از لحاظ ادبیت و از لحاظ تاریخی و هر بخش را جداگانه مطرح نموده است.
طرح این نظر تاریخی از زبان مجتهد جامعالشرایطی كه مورد اعتماد و اطمینان علمای بزرگ است، مانند فلسفه سیاسی او یعنی موازنه عدمی و موازنه وجودی قابل تحقیق و بررسی و مطالعه است. این نطق بابی جدید در تاریخ شناخت اقوام و ملل و مردم شناسی و مخصوصاً جامعهشناسی مذهبی میگشاید. این نطق كه اندكی تلخیص شده، از كتاب «مدرس، مرد روزگاران» برگرفته شده است.
طرح این نظر تاریخی از زبان مجتهد جامعالشرایطی كه مورد اعتماد و اطمینان علمای بزرگ است، مانند فلسفه سیاسی او یعنی موازنه عدمی و موازنه وجودی قابل تحقیق و بررسی و مطالعه است. این نطق بابی جدید در تاریخ شناخت اقوام و ملل و مردم شناسی و مخصوصاً جامعهشناسی مذهبی میگشاید. این نطق كه اندكی تلخیص شده، از كتاب «مدرس، مرد روزگاران» برگرفته شده است.
******
دو چیز تیره عقل است: دم فروبستن به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی
در جلسه سابق و بعضی جلسات دیده میشود كه از طرف بعضی از آقایان نمایندگان نسبت به بعضی از الفاظ كه در قوانین هست و فارسی نیست، پیشنهاد میشود كه آن الفاظ تبدیل به فارسی بشود. آقای ارباب (1) بعضی اوقات میفرمایند، سایر آقایان هم بعضی اوقات میفرمایند كه: «بعضی الفاظ غیرفارسی تبدیل شود به فارسی» كه در این مسأله محتمل است دو نظر باشد:
یكی نظر ادبی است. البته اگر یك جمله تمام كلماتش از یك لغت و یك زبان باشد، شاید در ادبیت مرغوبتر باشد تا هر كلمهاش از یك لغت و یك زبان باشد و این احتمالی است كما اینكه میگویند یك كسی به فردوسی ایراد گرفت كه: «شما كتابتان مبنی بر لغت فارسی است، چرا عربی گفتهاید؟» گفت: «در كجا عربی گفتهام؟» گفتند: «آنجایی كه گفته: ملك گفت احسن.» فردوسی گفت: «من نگفتم، ملك گفت احسن!» بسیار خوب، این ایراد مبتنی بر یك مطلب ادبی است كه شخص كه میخواهد حرف بزند و ادبیات را در بیاناتش تكمیل كند، یك جمله را از لغات مختلفه تركیب نمیكند كه یكی عربی باشد، یكی فرانسه باشد، یكی لغت دیگری باشد.
این یك احتمال است، لیكن این احتمال به عقیده من جایش در مجلس شورای ملی نیست، لكن اگر بنا باشد این پیشنهادات در نظریات یك نكات سیاسی درش باشد كه برگشت این نكات سیاسی در حقیقت به وطنخواهی باشد. این مسأله به عقیده من درباره پیشنهادات برعكس است. مسأله وطنخواهی نیست، بلكه در بعضی پیشنهادات بر ضد وطنخواهی است.
حالا من احتمال دارد به این مسائل جاهل باشم، ولیكن چون دیدم اگر از امروز بگذرد، موقع این حرف خواهد گذشت… ما میخواهیم وطنخواه باشیم. وطنخواهی الان یك لفظی است خیلی معمولی و مطلوب و معقول و مرسوم. ما همه میخواهیم وطن خواه باشیم. اصلاً وطنخواهی یعنی چه؟
وطن یعنی چه؟
وطن یعنی چه؟ وطن یك حدود ارضی دارد، یك حدود اهلی. وطن عبارت است از یك ارضی و یك اهلی. من اگر وطندوست باشم، آن ارض را باید دوست بدارم و حفظ كنم؛ اهل آن ارضی را هم كه همه هموطنهای من هستند، باید دوست بدارم و حفظ كنم. ترقی بدهم وطن را؛ یعنی آن زمین را معمور كنم. اگر خراب است، تعمیرش كنم. برای اهل آن ارض هم كمال آسایش و رفاهیت و اسباب غنا و علمشان را فراهم كنم.
من خیال میكنم وطنخواهی و وطندوستی كه ما میگوییم، این است كه ارض خودمان را دوست بداریم و اهل آن ارض را هم مثل خودمان و از خودمان بدانیم. من كه از وطندوستی و وطنخواهی و هموطنی و اینها غیر از این چیزی نمیفهمم.
پس باید اول تشخیص موضوع كرد كه اراضی را كه ما آن را دوست میداریم و اسمش را وطن خودمان میگذاریم، كجا هست، حد و حدودش كجا هست، و هموطنان ما كیانند؟ تا بدانیم این حبّ و علاقه را كجا بیندازیم. آخر من میگویم وطنخواهم، فلان كس وطنخواه نیست، یا فلانی وطنخواه نیست، یا آقا برای كی زحمت میكشید؟ برای كی جنگ میكنید؟ برای كی قرارداد باطل میكنید؟ برای «حبّ وطن»، چرا اینقدر قانون وضع میكنید و مالیات از مردم میگیرید؟ بهواسطه تعمیر وطن، پس باید به عقیده من تشخیص و اهلیت وطن را داد تا ببینیم این پیشنهادات بجاست یا نیست.
حالا من میخواهم تشخیص وطن را بدهم. بدبختانه جهل من تقریباً با علم حق مساوی است و نسبت به بعضی چیزها خیلی جاهلم! یكی سجلّ احوال سطح ارضی كه عبارت از «جغرافیا» باشد، یكی سجل احوال اقوام دنیا كه عبارت از «تاریخ» است؛ یكی هم سجل احوال اشخاص كه یك تكهاش همین سجل احوال خودمان است كه میخواهیم تازه درست كنیم. سابق بر این، اقوام دنیا كه با هم ارتباط نداشتند، این علم را داشتند و علمای این علم را «علمای نسّابه» میگفتند كه سجل احوال اشخاص را میدانستند و آنها را میشناختند و این علم در میان مردم بود، كه ما تازه پریروز اینجا مطرح كردیم و میخواهیم درست كنیم.
جغرافیا، تاریخ، تبار
خلاصه من نسبت به سایر چیزها جاهل هستم، بهخصوص نسبت به این سه مسأله كه خیلی جهل دارم: یكی جغرافیا (به زبان شما و به زبان من علم سجل احوال مطرح ارض یا سطح ارض)، یكی سجل احوال اقوام دنیا یعنی تاریخ، یكی هم سجل احوال اشخاص نسبت به اینها بخصوصه اطلاعی ندارم.
با وجود این بیاطلاعی، تشخیص وطن دادن كار خیلی مشكلی است؛ به واسطه اینكه اولاً باید معین كنیم كدام ارض مال ماست، یكی هم اینكه اقومی كه در وطن هستند، اینها را هم معین كنیم كه هموطنان ما كدام قوم هستند. این هم جغرافیا میخواهد و هم تاریخ و من هر دویش را فاقدم، لیكن منافاتی ندارد یك عرایضی بكنم و یك حدسیات و اطلاعات ناقصه اینجا عرض كنم.
اینجا میگوییم: «دولت هشتهزار سالهایم»، خیلی خوب، دولت هشتهزار ساله باید زمین هشتهزار سال سابقش را وطن خود بداند و اقوام هشتهزار سال سابق تا حال را هموطنان خودش بداند، والا غلط میكند میگوید من دولت هشتهزار ساله هستم! كسی كه وطن هشتهزار سابق خودش را بلد نیست و اقوام هشتهزار سال سابق خود را نمیشناسد، نمیگوید دولت هشتهزار سالهام. عرض كردم چون از تاریخ اطلاع ندارم، میگویم هشت هزار سال خیلی زیاد است.
حضرت ابراهیم(ع)
حضرت ابراهیم(ع) ایرانی بود. در این كه هیچ گفتگویی نیست. هیچ كس هم مدعی نشده است كه حضرت ابراهیم از قوم دیگر است. این بلامعارض است. هر كس هم از علم ادبیات سررشته دارد، میداند كه «ابراهیم» غیرمنصرف است، غیرمنصرف یعنی جَرّ و تنوین داخلش نمیشود. جر و تنوین از خواص لغت عربی است. اگر خانهاش را هم بخواهیم، «بابِل» است، پهلوی كرمانشاه خودمان، همینجا، همین بالا كه در آتشش انداختند، آن هم نزدیك است هر كس به كربلا و نجف برود، میبیند. پسر این حضرت ابراهیم، حضرت اسماعیل بود. این را هم فكر نمیكنم در تاریخ اشتباهی داشته باشد. اسحاق هم یك پسرش بود كه جد یهودیهاست اسماعیل هم مال ما سادات است. پس اسماعیل كه مال ماست، پدرش ایرانی بود…
كازرونی: صحیح است.
مدرس: بدون صحتِ آقای كازرونی هم ایرانی بود. به اتفاق هم بود!
ولی از زمان ابراهیم تا حالا یقیناً هشتهزار سال نیست؛ اما از هزار سال و دوهزار سال خیلی بیشتر است. پس این نتیجه شد كه اولاد اسماعیل ایرانی هستند. این افرادش. لیكن چون عرض كردم از جغرافیا و تاریخ سررشته ندارم، میترسم وارد این مسأله بشوم و خیلی خطا كنم، لذا نمیخواهم خیلی خطا كنم و پایینتر بیایم، آن هشتهزار سال را گذاشتیم زمین. حضرت ابراهیم را هم گذاشتیم زمین و پایینتر میآییم و وطن خود را عبارت از 1400سال قبل میدانم. دیگر كمتر را قبول ندارم. هشتهزار سال را هم قبول ندارم، چون كه آقای ذكاءالملك كه از تاریخ سر رشته دارند، تشریف نداشتند كه بنده چه عرض كردم. عرض كردم: هشتهزار سال را بخشیدیم.
زمان ابراهیم را هم بخشیدیم و از 1400 سال قبل شروع كردیم، هزار و چهارصد سال قبل میدانید چه وقت است؟ الان 1340 سال از هجرت گذشته است. 60 سال قبل از هجرت را میگیریم كه تقریباً ولادت پیامبر اكرم است. پیغمبر ما حضرت محمد بن عبدالله (صلیالله و علیه و آله) كه جد ماست، میفرماید: «ولدتُ فی زمن السلطان العادل». میفرماید: «من فخر میكنم كه زاییده شدم در زمان پادشاه عادل»، یعنی انوشیروان عادل. حالا این، یعنی پادشاه عادل خودم، پادشاه عادل كسی دیگر؟ یعنی پادشاه عادل خودم. پیغمبر ما رعیت دنیوی پادشاه عادل انوشیروان بوده است.
انوشیروان پادشاه ایران بود یا رُم؟ یا چین؟ پادشاه ایران بوده است. اراضی ایران هم كردنشین بود، لرنشین بود، عربنشین بود. جزیرهالعرب هیچ وقت سلطانی غیر از سلطان ایران نداشت. منتهی طرز حكومت آن روز غیر از طرز حكومت امروز بوده است. حكومت امروز این است و اداره و مدیر و میز و صندلی، ولی حكومتهای سابق اینطور بود، یك سلطانی كه بر یك جا استیلا داشت، یك امیری به آنجا میفرستاد و آن امیر تحت فرمان این سلطان بود. هر سلطان بزرگی امرایی در تحت فرمانش بودند.
نامه به والی یمن
یزدجرد (2) وقتی كه پیغمبر اكرم ما ظاهر شد، حالا قبل از اینكه پیامبر كاغذی بنویسد یا بعد، مأمورینی فرستاد پیش والی یمن كه حكمفرمای حجاز یثرب و غیره بود كه: «شنیده شده است شخصی آنجا پیدا شده است كه ادعای پیغمبری میكند؛ چیست؟ حرفش چیست؟» البته ملك خودش بوده و میدانسته كه آدم فرستاده و در مقام تحقیق برآمده كه اگر یك كسی است كه نامربوط میگوید و اسباب زحمت است، جلوگیری بكنند. چون والی یمن هم مؤمن به پیغمبر بود، آن دو شخص را فرستاد خدمت حضرت پیغمبر.
غرض عرض بنده این است كه اراضی جزیرهالعرب و یمن كه عربنشین اراضی ایران است و اشخاصی كه در آنجا هم منزل داشتهاند و دارند، از اول رعیت ایران بودهاند. اقوام هموطن ما بودهاند و اگر ما وطن هزار و چهارصد سال خودمان را بگیریم، اهل آن هموطنمان هستند. حالا در جایی كه قوم عرب ساكن بودهاند، عربی و در جایی كه فارسی بوده، فارسی زبان بودهاند كه آنها هم مشتمل بر دو دسته بودهاند: كرد و لُر؛ حدشان هم معلوم است: از قدیمالایام آب سیمره بوده است، هر كس هم برود ببیند، محسوس است.
حالا سلاطینی بودهاند در اینجا و حكمفرمایی میكردند و تمام این اقوام هم رعیت آنها بودهاند. آنوقت از یك قوم كه عرب باشد، یك كسی پیدا شده و گفته: «از جانب خدا دین جدیدی آوردهام.» آمد و اظهار كرد، مردم و اقوام مختلفه كه عرب، كرد و لر و غیره اینها بودند، این دین را قبول كردند و حكومت را تا مدتهایی همان قوم به دست گرفتند و این دین مبین را ترویج كردند، پیش هم بردند، حكومت را هم همان قسم در دست گرفتند…
پس تمامشان ایرانی هستند. راستی بنده كه موافق نیستم، خوب سردار سپه آمد و گفت: «من میخواهم پادشاه بشوم» دروغ یا راست! خوب ایرانی است. حالا اگر یك كسی از مازندران آمد و پادشاه شد، كردها یا لرها بیایند و جدایش بیندازند و بگویند: «تو ایرانی نیستی و ما هموطن تو نیستیم؟!» بنده كه این را نمیفهمم. اگر عرب كه یك قوم ایرانی است، آمد و یك دین جدید آورد و ترویج كرد و آن دین و سلطنت را در دست گرفت، سالها هم سلطنت كرد، بعد رنود ایرانی آمدند و گفتند: «ما دینتان را قبول كردیم، اما سلطنت مال خودمان»، رنود از اینكه خواجه نصیرالدین باشد، بعد از اینكه سالها كمیته داشتند، گفتند: «خوب، دینتان را قبول كردیم؛ ولی سلطنت به اهلش نرسیده، حالا كه به اهلش نرسیده، سلطنتمان مال خودمان.»
منتهی بدبختانه در ماوراء جیحون یك دسته پیدا شدند و آنجا معارضه كردند كه عتمالی جرور بود، همهاش را میخواستیم ببریم، یك تیكهاش را هم آنها بردند، والا سلطنت مال ایران بوده و یك دیانتی هم ایران داشت.
دینداری ایرانیان
یكی از خواص مختصه ایران این است كه روزی بر ایران نگذشته است كه دیانت نداشته باشد، یعنی معتقد به خدا و پیغمبر نباشد. انوشیروان در وصیتش میگوید (افسوس كه امروز از آن روزهایی است كه من حال ندارم) وقتی كه میخواهد وصیت كند، همه شعرش را نمیدانم، میگوید: «همیشه بود پاكدین، نیكرای.» وقتی كه میخواهد وصیت كند، میگوید بروند از موبدان بیاورند و میگوید: باید در حضور مؤبد پاكدین یكرای مشورت كرد و وصیت نمود.
بعد از آن بدبختانه یك مدعی هم پیدا شد و این سلطنتی كه ما باید همهاش را ببریم، یك قدرش را هم تركها [عثمانیها] بردند. عرض كردم من سررشته از تاریخ ندارم، اما نمیدانم چه وقت رئیس عرب به مقتضای قانونی یا یك معاهده، از دست ایران رفته است. همهاش را به قاچاق بردند، قاچاق قاچاق! اگر یك بار قاچاقچی مال آدم را ول كرد، خوب باز آن مال مال خود آدم است.
پس عرض من این است كه: اقوام عرب هم جزء هموطنان ما بودهاند و لغت عرب هم یكی از لغات اقوام ایران است و دخلی هم به پیشنهاد ارباب [كیخسرو] ندارد. ارباب میفرمایند: «لغت غیر را بیرون كن، نه لغت خودت را!» بیرون كن اگر میكردی، گفتم آنهم یك قسمت از فارسی است. بندرعباس همچو حرف میزنند كه آقای كازرونی هم نمیفهمند (خنده نمایندگان) آن هم فارسی است. مقصود من این است كه باید وطن هشتهزار ساله را اگر نمیتوانیم بشناسیم، و وطن زمان حضرت ابراهیم را هم اگر حد و حدودش را نمیتوانیم بشناسیم، وطن 1400ساله خودمان را میتوانیم بشناسیم؛ پیغمبر ما پیغمبر عرب باشد، رعیت ایران بود.
از یمن تا همه جزیرهالعرب ارض ایران بود و ناقل قانونی هم تا حالا پیدا نكرده، همهاش قاچاق بوده است. لغت عرب، كرد، لر اینها همه جزء زبان ایرانی بوده و اینها همه اقوام هموطنان ما بودهاند. پسرعموها هم شریكند (اشاره به نماینده كلیمیها)؛ آنها هم از اسحاق هستند.
عرضم این است كه اگر آقایان در قانوننویسی یك لفظی را از جهت ادبی خوب نمیدانند، بنده هم موافقم؛ مثلاً من را اگر بخواهند به فارسی صدا بزنند، باید بگویند: «بزرگِ خوبِ یاددهنده: سید حسن مدرس»، فارسیاش «بزرگ خوب یاد دهنده» است! یا آقای رئیس را بخواهید فارسی صدا كنید، «آقای بزرگ خوب چی» باید بگویند. فارسی مؤتمنالملك را نمیدانم، اما حسین یعنی خوب. آقای رئیس، آقای بزرگ خوب چی؟… پس اگر ادبیت اقتضا دارد، من حرفی ندارم. البته در ادبیات باید لغت خوب و فصیح و بلیغ باشد و مركب نباشد، یكیاش فارسی، یكیاش تركی، یكیاش كردی، یكیاش فرانسه، این خیلی خوب است؛ ولی اگر سیاسی است كه بنده وجداً عرض میكنم.
بعضی پیشنهادات بهخصوص به مقتضای امروز خیلی مضرّ است، برای هموطنان ما و علاوه بر اینكه وطنخواهی نیست، مضر هم هست. عرض كردم معذرت میخواهم، یكی آنكه جغرافیا و تاریخ نمیدانم، یكی هم اینكه خیلی كسالت دارم، یكی هم اینكه تنقید از اشخاص هیچ بار بنده نمیكنم، و با هیچ كس هم از نظر شخصی، طرف نشدهام، به جهت اینكه منافع شخص مشترك نداشتهام، این فعل را هم حمل بر صحت میكنم و میگویم ادبی است و با ادبیتش مخالف نیستم. اما حمل بر ادبیتش نمیشود كرد. من كه از صبح تا شام تو خانه نشستهام، ده تا كاغذ برایم میآید، یا چند تا تلگراف میآید، تمام رویش یك خطهایی نوشته شده است خط كه غیر فارسی است و خط فارسی تویش كم است و ساكت و صامت نشستهام، بیجهت و بیقاعده خط غیرفارسی روی كاغذ و قبض تلگراف است، آن وقت لغت اقوام خودمان كه كردی باشد (آقای اجاق اوقاتش تلخ نشود)، كردی لغت خودمان است، عربی هم لغت خودمان است، لری هم سی خودمان است، باید اینها را نگاه داشت، آن برای ما نافع است نه از دست دادنش؛ اما اگر ادبی هستند، تقدیس میكنم ادبیت همه را، و از خداوند عالم توفیق همه را میخواهم.
—————————————————————————————
1ـ ارباب كیخسرو، رئیس كارپردازی مجلس و نماینده زرتشتیان ایران.
2ـ خسرو پرویز این كار را كرد نه یزدگرد!
در جلسه سابق و بعضی جلسات دیده میشود كه از طرف بعضی از آقایان نمایندگان نسبت به بعضی از الفاظ كه در قوانین هست و فارسی نیست، پیشنهاد میشود كه آن الفاظ تبدیل به فارسی بشود. آقای ارباب (1) بعضی اوقات میفرمایند، سایر آقایان هم بعضی اوقات میفرمایند كه: «بعضی الفاظ غیرفارسی تبدیل شود به فارسی» كه در این مسأله محتمل است دو نظر باشد:
یكی نظر ادبی است. البته اگر یك جمله تمام كلماتش از یك لغت و یك زبان باشد، شاید در ادبیت مرغوبتر باشد تا هر كلمهاش از یك لغت و یك زبان باشد و این احتمالی است كما اینكه میگویند یك كسی به فردوسی ایراد گرفت كه: «شما كتابتان مبنی بر لغت فارسی است، چرا عربی گفتهاید؟» گفت: «در كجا عربی گفتهام؟» گفتند: «آنجایی كه گفته: ملك گفت احسن.» فردوسی گفت: «من نگفتم، ملك گفت احسن!» بسیار خوب، این ایراد مبتنی بر یك مطلب ادبی است كه شخص كه میخواهد حرف بزند و ادبیات را در بیاناتش تكمیل كند، یك جمله را از لغات مختلفه تركیب نمیكند كه یكی عربی باشد، یكی فرانسه باشد، یكی لغت دیگری باشد.
این یك احتمال است، لیكن این احتمال به عقیده من جایش در مجلس شورای ملی نیست، لكن اگر بنا باشد این پیشنهادات در نظریات یك نكات سیاسی درش باشد كه برگشت این نكات سیاسی در حقیقت به وطنخواهی باشد. این مسأله به عقیده من درباره پیشنهادات برعكس است. مسأله وطنخواهی نیست، بلكه در بعضی پیشنهادات بر ضد وطنخواهی است.
حالا من احتمال دارد به این مسائل جاهل باشم، ولیكن چون دیدم اگر از امروز بگذرد، موقع این حرف خواهد گذشت… ما میخواهیم وطنخواه باشیم. وطنخواهی الان یك لفظی است خیلی معمولی و مطلوب و معقول و مرسوم. ما همه میخواهیم وطن خواه باشیم. اصلاً وطنخواهی یعنی چه؟
وطن یعنی چه؟
وطن یعنی چه؟ وطن یك حدود ارضی دارد، یك حدود اهلی. وطن عبارت است از یك ارضی و یك اهلی. من اگر وطندوست باشم، آن ارض را باید دوست بدارم و حفظ كنم؛ اهل آن ارضی را هم كه همه هموطنهای من هستند، باید دوست بدارم و حفظ كنم. ترقی بدهم وطن را؛ یعنی آن زمین را معمور كنم. اگر خراب است، تعمیرش كنم. برای اهل آن ارض هم كمال آسایش و رفاهیت و اسباب غنا و علمشان را فراهم كنم.
من خیال میكنم وطنخواهی و وطندوستی كه ما میگوییم، این است كه ارض خودمان را دوست بداریم و اهل آن ارض را هم مثل خودمان و از خودمان بدانیم. من كه از وطندوستی و وطنخواهی و هموطنی و اینها غیر از این چیزی نمیفهمم.
پس باید اول تشخیص موضوع كرد كه اراضی را كه ما آن را دوست میداریم و اسمش را وطن خودمان میگذاریم، كجا هست، حد و حدودش كجا هست، و هموطنان ما كیانند؟ تا بدانیم این حبّ و علاقه را كجا بیندازیم. آخر من میگویم وطنخواهم، فلان كس وطنخواه نیست، یا فلانی وطنخواه نیست، یا آقا برای كی زحمت میكشید؟ برای كی جنگ میكنید؟ برای كی قرارداد باطل میكنید؟ برای «حبّ وطن»، چرا اینقدر قانون وضع میكنید و مالیات از مردم میگیرید؟ بهواسطه تعمیر وطن، پس باید به عقیده من تشخیص و اهلیت وطن را داد تا ببینیم این پیشنهادات بجاست یا نیست.
حالا من میخواهم تشخیص وطن را بدهم. بدبختانه جهل من تقریباً با علم حق مساوی است و نسبت به بعضی چیزها خیلی جاهلم! یكی سجلّ احوال سطح ارضی كه عبارت از «جغرافیا» باشد، یكی سجل احوال اقوام دنیا كه عبارت از «تاریخ» است؛ یكی هم سجل احوال اشخاص كه یك تكهاش همین سجل احوال خودمان است كه میخواهیم تازه درست كنیم. سابق بر این، اقوام دنیا كه با هم ارتباط نداشتند، این علم را داشتند و علمای این علم را «علمای نسّابه» میگفتند كه سجل احوال اشخاص را میدانستند و آنها را میشناختند و این علم در میان مردم بود، كه ما تازه پریروز اینجا مطرح كردیم و میخواهیم درست كنیم.
جغرافیا، تاریخ، تبار
خلاصه من نسبت به سایر چیزها جاهل هستم، بهخصوص نسبت به این سه مسأله كه خیلی جهل دارم: یكی جغرافیا (به زبان شما و به زبان من علم سجل احوال مطرح ارض یا سطح ارض)، یكی سجل احوال اقوام دنیا یعنی تاریخ، یكی هم سجل احوال اشخاص نسبت به اینها بخصوصه اطلاعی ندارم.
با وجود این بیاطلاعی، تشخیص وطن دادن كار خیلی مشكلی است؛ به واسطه اینكه اولاً باید معین كنیم كدام ارض مال ماست، یكی هم اینكه اقومی كه در وطن هستند، اینها را هم معین كنیم كه هموطنان ما كدام قوم هستند. این هم جغرافیا میخواهد و هم تاریخ و من هر دویش را فاقدم، لیكن منافاتی ندارد یك عرایضی بكنم و یك حدسیات و اطلاعات ناقصه اینجا عرض كنم.
اینجا میگوییم: «دولت هشتهزار سالهایم»، خیلی خوب، دولت هشتهزار ساله باید زمین هشتهزار سال سابقش را وطن خود بداند و اقوام هشتهزار سال سابق تا حال را هموطنان خودش بداند، والا غلط میكند میگوید من دولت هشتهزار ساله هستم! كسی كه وطن هشتهزار سابق خودش را بلد نیست و اقوام هشتهزار سال سابق خود را نمیشناسد، نمیگوید دولت هشتهزار سالهام. عرض كردم چون از تاریخ اطلاع ندارم، میگویم هشت هزار سال خیلی زیاد است.
حضرت ابراهیم(ع)
حضرت ابراهیم(ع) ایرانی بود. در این كه هیچ گفتگویی نیست. هیچ كس هم مدعی نشده است كه حضرت ابراهیم از قوم دیگر است. این بلامعارض است. هر كس هم از علم ادبیات سررشته دارد، میداند كه «ابراهیم» غیرمنصرف است، غیرمنصرف یعنی جَرّ و تنوین داخلش نمیشود. جر و تنوین از خواص لغت عربی است. اگر خانهاش را هم بخواهیم، «بابِل» است، پهلوی كرمانشاه خودمان، همینجا، همین بالا كه در آتشش انداختند، آن هم نزدیك است هر كس به كربلا و نجف برود، میبیند. پسر این حضرت ابراهیم، حضرت اسماعیل بود. این را هم فكر نمیكنم در تاریخ اشتباهی داشته باشد. اسحاق هم یك پسرش بود كه جد یهودیهاست اسماعیل هم مال ما سادات است. پس اسماعیل كه مال ماست، پدرش ایرانی بود…
كازرونی: صحیح است.
مدرس: بدون صحتِ آقای كازرونی هم ایرانی بود. به اتفاق هم بود!
ولی از زمان ابراهیم تا حالا یقیناً هشتهزار سال نیست؛ اما از هزار سال و دوهزار سال خیلی بیشتر است. پس این نتیجه شد كه اولاد اسماعیل ایرانی هستند. این افرادش. لیكن چون عرض كردم از جغرافیا و تاریخ سررشته ندارم، میترسم وارد این مسأله بشوم و خیلی خطا كنم، لذا نمیخواهم خیلی خطا كنم و پایینتر بیایم، آن هشتهزار سال را گذاشتیم زمین. حضرت ابراهیم را هم گذاشتیم زمین و پایینتر میآییم و وطن خود را عبارت از 1400سال قبل میدانم. دیگر كمتر را قبول ندارم. هشتهزار سال را هم قبول ندارم، چون كه آقای ذكاءالملك كه از تاریخ سر رشته دارند، تشریف نداشتند كه بنده چه عرض كردم. عرض كردم: هشتهزار سال را بخشیدیم.
زمان ابراهیم را هم بخشیدیم و از 1400 سال قبل شروع كردیم، هزار و چهارصد سال قبل میدانید چه وقت است؟ الان 1340 سال از هجرت گذشته است. 60 سال قبل از هجرت را میگیریم كه تقریباً ولادت پیامبر اكرم است. پیغمبر ما حضرت محمد بن عبدالله (صلیالله و علیه و آله) كه جد ماست، میفرماید: «ولدتُ فی زمن السلطان العادل». میفرماید: «من فخر میكنم كه زاییده شدم در زمان پادشاه عادل»، یعنی انوشیروان عادل. حالا این، یعنی پادشاه عادل خودم، پادشاه عادل كسی دیگر؟ یعنی پادشاه عادل خودم. پیغمبر ما رعیت دنیوی پادشاه عادل انوشیروان بوده است.
انوشیروان پادشاه ایران بود یا رُم؟ یا چین؟ پادشاه ایران بوده است. اراضی ایران هم كردنشین بود، لرنشین بود، عربنشین بود. جزیرهالعرب هیچ وقت سلطانی غیر از سلطان ایران نداشت. منتهی طرز حكومت آن روز غیر از طرز حكومت امروز بوده است. حكومت امروز این است و اداره و مدیر و میز و صندلی، ولی حكومتهای سابق اینطور بود، یك سلطانی كه بر یك جا استیلا داشت، یك امیری به آنجا میفرستاد و آن امیر تحت فرمان این سلطان بود. هر سلطان بزرگی امرایی در تحت فرمانش بودند.
نامه به والی یمن
یزدجرد (2) وقتی كه پیغمبر اكرم ما ظاهر شد، حالا قبل از اینكه پیامبر كاغذی بنویسد یا بعد، مأمورینی فرستاد پیش والی یمن كه حكمفرمای حجاز یثرب و غیره بود كه: «شنیده شده است شخصی آنجا پیدا شده است كه ادعای پیغمبری میكند؛ چیست؟ حرفش چیست؟» البته ملك خودش بوده و میدانسته كه آدم فرستاده و در مقام تحقیق برآمده كه اگر یك كسی است كه نامربوط میگوید و اسباب زحمت است، جلوگیری بكنند. چون والی یمن هم مؤمن به پیغمبر بود، آن دو شخص را فرستاد خدمت حضرت پیغمبر.
غرض عرض بنده این است كه اراضی جزیرهالعرب و یمن كه عربنشین اراضی ایران است و اشخاصی كه در آنجا هم منزل داشتهاند و دارند، از اول رعیت ایران بودهاند. اقوام هموطن ما بودهاند و اگر ما وطن هزار و چهارصد سال خودمان را بگیریم، اهل آن هموطنمان هستند. حالا در جایی كه قوم عرب ساكن بودهاند، عربی و در جایی كه فارسی بوده، فارسی زبان بودهاند كه آنها هم مشتمل بر دو دسته بودهاند: كرد و لُر؛ حدشان هم معلوم است: از قدیمالایام آب سیمره بوده است، هر كس هم برود ببیند، محسوس است.
حالا سلاطینی بودهاند در اینجا و حكمفرمایی میكردند و تمام این اقوام هم رعیت آنها بودهاند. آنوقت از یك قوم كه عرب باشد، یك كسی پیدا شده و گفته: «از جانب خدا دین جدیدی آوردهام.» آمد و اظهار كرد، مردم و اقوام مختلفه كه عرب، كرد و لر و غیره اینها بودند، این دین را قبول كردند و حكومت را تا مدتهایی همان قوم به دست گرفتند و این دین مبین را ترویج كردند، پیش هم بردند، حكومت را هم همان قسم در دست گرفتند…
پس تمامشان ایرانی هستند. راستی بنده كه موافق نیستم، خوب سردار سپه آمد و گفت: «من میخواهم پادشاه بشوم» دروغ یا راست! خوب ایرانی است. حالا اگر یك كسی از مازندران آمد و پادشاه شد، كردها یا لرها بیایند و جدایش بیندازند و بگویند: «تو ایرانی نیستی و ما هموطن تو نیستیم؟!» بنده كه این را نمیفهمم. اگر عرب كه یك قوم ایرانی است، آمد و یك دین جدید آورد و ترویج كرد و آن دین و سلطنت را در دست گرفت، سالها هم سلطنت كرد، بعد رنود ایرانی آمدند و گفتند: «ما دینتان را قبول كردیم، اما سلطنت مال خودمان»، رنود از اینكه خواجه نصیرالدین باشد، بعد از اینكه سالها كمیته داشتند، گفتند: «خوب، دینتان را قبول كردیم؛ ولی سلطنت به اهلش نرسیده، حالا كه به اهلش نرسیده، سلطنتمان مال خودمان.»
منتهی بدبختانه در ماوراء جیحون یك دسته پیدا شدند و آنجا معارضه كردند كه عتمالی جرور بود، همهاش را میخواستیم ببریم، یك تیكهاش را هم آنها بردند، والا سلطنت مال ایران بوده و یك دیانتی هم ایران داشت.
دینداری ایرانیان
یكی از خواص مختصه ایران این است كه روزی بر ایران نگذشته است كه دیانت نداشته باشد، یعنی معتقد به خدا و پیغمبر نباشد. انوشیروان در وصیتش میگوید (افسوس كه امروز از آن روزهایی است كه من حال ندارم) وقتی كه میخواهد وصیت كند، همه شعرش را نمیدانم، میگوید: «همیشه بود پاكدین، نیكرای.» وقتی كه میخواهد وصیت كند، میگوید بروند از موبدان بیاورند و میگوید: باید در حضور مؤبد پاكدین یكرای مشورت كرد و وصیت نمود.
بعد از آن بدبختانه یك مدعی هم پیدا شد و این سلطنتی كه ما باید همهاش را ببریم، یك قدرش را هم تركها [عثمانیها] بردند. عرض كردم من سررشته از تاریخ ندارم، اما نمیدانم چه وقت رئیس عرب به مقتضای قانونی یا یك معاهده، از دست ایران رفته است. همهاش را به قاچاق بردند، قاچاق قاچاق! اگر یك بار قاچاقچی مال آدم را ول كرد، خوب باز آن مال مال خود آدم است.
پس عرض من این است كه: اقوام عرب هم جزء هموطنان ما بودهاند و لغت عرب هم یكی از لغات اقوام ایران است و دخلی هم به پیشنهاد ارباب [كیخسرو] ندارد. ارباب میفرمایند: «لغت غیر را بیرون كن، نه لغت خودت را!» بیرون كن اگر میكردی، گفتم آنهم یك قسمت از فارسی است. بندرعباس همچو حرف میزنند كه آقای كازرونی هم نمیفهمند (خنده نمایندگان) آن هم فارسی است. مقصود من این است كه باید وطن هشتهزار ساله را اگر نمیتوانیم بشناسیم، و وطن زمان حضرت ابراهیم را هم اگر حد و حدودش را نمیتوانیم بشناسیم، وطن 1400ساله خودمان را میتوانیم بشناسیم؛ پیغمبر ما پیغمبر عرب باشد، رعیت ایران بود.
از یمن تا همه جزیرهالعرب ارض ایران بود و ناقل قانونی هم تا حالا پیدا نكرده، همهاش قاچاق بوده است. لغت عرب، كرد، لر اینها همه جزء زبان ایرانی بوده و اینها همه اقوام هموطنان ما بودهاند. پسرعموها هم شریكند (اشاره به نماینده كلیمیها)؛ آنها هم از اسحاق هستند.
عرضم این است كه اگر آقایان در قانوننویسی یك لفظی را از جهت ادبی خوب نمیدانند، بنده هم موافقم؛ مثلاً من را اگر بخواهند به فارسی صدا بزنند، باید بگویند: «بزرگِ خوبِ یاددهنده: سید حسن مدرس»، فارسیاش «بزرگ خوب یاد دهنده» است! یا آقای رئیس را بخواهید فارسی صدا كنید، «آقای بزرگ خوب چی» باید بگویند. فارسی مؤتمنالملك را نمیدانم، اما حسین یعنی خوب. آقای رئیس، آقای بزرگ خوب چی؟… پس اگر ادبیت اقتضا دارد، من حرفی ندارم. البته در ادبیات باید لغت خوب و فصیح و بلیغ باشد و مركب نباشد، یكیاش فارسی، یكیاش تركی، یكیاش كردی، یكیاش فرانسه، این خیلی خوب است؛ ولی اگر سیاسی است كه بنده وجداً عرض میكنم.
بعضی پیشنهادات بهخصوص به مقتضای امروز خیلی مضرّ است، برای هموطنان ما و علاوه بر اینكه وطنخواهی نیست، مضر هم هست. عرض كردم معذرت میخواهم، یكی آنكه جغرافیا و تاریخ نمیدانم، یكی هم اینكه خیلی كسالت دارم، یكی هم اینكه تنقید از اشخاص هیچ بار بنده نمیكنم، و با هیچ كس هم از نظر شخصی، طرف نشدهام، به جهت اینكه منافع شخص مشترك نداشتهام، این فعل را هم حمل بر صحت میكنم و میگویم ادبی است و با ادبیتش مخالف نیستم. اما حمل بر ادبیتش نمیشود كرد. من كه از صبح تا شام تو خانه نشستهام، ده تا كاغذ برایم میآید، یا چند تا تلگراف میآید، تمام رویش یك خطهایی نوشته شده است خط كه غیر فارسی است و خط فارسی تویش كم است و ساكت و صامت نشستهام، بیجهت و بیقاعده خط غیرفارسی روی كاغذ و قبض تلگراف است، آن وقت لغت اقوام خودمان كه كردی باشد (آقای اجاق اوقاتش تلخ نشود)، كردی لغت خودمان است، عربی هم لغت خودمان است، لری هم سی خودمان است، باید اینها را نگاه داشت، آن برای ما نافع است نه از دست دادنش؛ اما اگر ادبی هستند، تقدیس میكنم ادبیت همه را، و از خداوند عالم توفیق همه را میخواهم.
—————————————————————————————
1ـ ارباب كیخسرو، رئیس كارپردازی مجلس و نماینده زرتشتیان ایران.
2ـ خسرو پرویز این كار را كرد نه یزدگرد!
منبع: روزنامه اطلاعات – شماره 26327 – چهارشنبه 25 آذر ماه 94