تشكيل جبهه آزاد شاهكار مبارزات ضد استعماري سيد( بخش چهارم)
سيد هرچه بيشتر به تفكر و مطالعه و مبارزه ميپرداخت ، در اين عقيده ثابتتر و بر اين رأي پابرجاتر ميشد.
اصلاح مسلمين به عقيده سيد
دكتر جواد فلاتوري
سيد هرچه بيشتر به تفكر و مطالعه و مبارزه ميپرداخت ، در اين عقيده ثابتتر و بر اين رأي پابرجاتر ميشد كه : تنها علت پيشرفت مسلمين صدر اسلام و يگانه مايه رسيدن به آن سيادت بلند پايه و تمدن خيره كننده اين بود كه آنان معني دين را آنطوري كه هست فهميده و با قلبي لبريز از خلوص تمام دستورات عملي آن را به كار بسته و بدون زياد و كم به مورد اجرا ميگذاشتند . به همين ميزان سر انحطاط و پستي و عقبماندگي و زير دستي مسلمين قرون بعدي ( بخصوص اين قرون اخير ) بياطلاعي و نفهمي يا كژفهمي حقايق دين و بكار نبستن دستورات عملي و مسخ احكام واقعي آن بوده ، تا وقتي از روي دلبستگي در پي حقايق نرفته و آنها را طوري كه هست نفهمند و تا موقعي كه طبق آن عمل ننموده ، به موجب آن قيام و در مقابل وزش بادهاي مخالف از خود استقامتي نشان ندهند ، روي رستگاري و ترقي را نخواهند ديد .
اين بود عقيده سيد بطور اجمال ؛ ولي اين عقيده كه ميبايست شالوده نهضتي قرار گيرد نبايد به اين سادگي بيان شود ، زيرا هم اكنون افكار ديگري در مغز اغلب شما خوانندگان عزيز جايگير است كه « به احتمال قوي» نميگذارد اين سخنان مورد پسند واقع شود . ناچار از دريچه مصاحبهاي كه در اين زمينه بين او ويكي از دانشمندان تركيه به عمل آمده ، دلايل و توضيحاتي به نظرتان خواهيم رسانيد . اينك متن مصاحبه آميخته با شرح و تفسير : شيخ عبدالقادر مغربي ( يكي از دانشمندان ترك ) ضمن نامهاي ، به يكي از دوستانش اينطور مينويسد : روزي سيد ( شايد با تأسف) از لنينگراد و فينا ( كه مانند بلاد مسلمين ، جزء ممالك شرقي محسوب است ) تمجيد نموده ميگفت اين دو نقطه نيز مانند پاريس ظاهري خوش و آراسته و باطني منظم و آرام دارند ، در صورتي كه فينا از « آستانه » كه ما اكنون در آن هستيم بزرگتر است ، يعني آنها با بيداري رو به پيش و آستانه « خمار آلود » در بن بست ركود ، دور خود ميچرخد .
من تقريباً براي اينكه تمام سرزنش سيد را نسبت به آستانه نپذيرفته باشم گفتم : آستانه از سي سال پيش امتياز فاحشي يافته ، مقايسه وضع كنوني با آن موقع بهترين گواه عملي بر پيشرفت مسلمين بوده ، به خوبي ثابت ميكند كه اينان در همين نزديكي دوش به دوش ملل اروپايي گامهاي بلند به سوي ترقي خواهند برداشت . سيد گفت : اگر پيشرفت و تمدن ما بر اساس و شالوده قران قرار نگيرد ، آنچنان پيشرفتي به حال ما سودي نخواهد داشت و انحطاط و پستي و عقبافتادگي گريبان ما را رها نخواهد كرد .
گفتم ما به چشم خود ميبينيم كه همين آستانه كوچك در اين سي سال فاصله درازي را پيموده ، اگر به همين ميزان پيشروي نصيب ما شود ، چطور ممكن است از چنگال واماندگي رهايي نيابيم ؟ اينجا سيد جواب دندان شكني كه به كلي زبان اعتراض را كوتاه ميكرد داده و گفت : اي عجب ! اين پيشرفت خوش خط و خال و فريبندهاي كه نصيب ما شده عين تقهقر و پسروي و مجسمه انحطاط و واماندگي است . چرا ؟
زيرا ما در اين تمدن ناقص خود تمام و تمام مقلد ملل اروپايي بوده ، پايههاي آن بر يك فكر آزاد و مستقلي كه از كانون مغز خود ما ، جستن نموده باشد قرار نگرفته : روي اين اصل بايد بيمناكانه ، انتظار آن را داشت كه پس از مدت كوتاهي ذليل آنان شده ، ايشان را بر خود مسلط و شعار دين اسلام را كه سربلندي و توفق بر اجانب است ، به زيردستي و سرشكستگي و كرنش و دريوزگي در مقابل آنها مبدل ببينيم .
از نظر اينكه تا وقتي دين محرك اساسي ما نبوده ، به اعتقاد و اتكا بر اينكه ما به حكم خدا بايد ترقي كنيم ، از جاي بر نخيزيم ، بلكه اجبار و « فشار و سوز حسرتي » كه از پيشرفت بيگانگان در خود حس ميكنيم و هوس اينكه ما نيز بايد « ماسك » ملل مترقي را به صورت بزنيم ، ما را حركت دهد ـ تا وقتي چنين باشد ـ بايستي عاجزانه چشم به دست آنها دوخته براي هميشه در پيشگاهشان فروتن و در بين چنگالشان كه در اين راه كم كم با بدان ما رفته سخت گرفتار باشيم . علاوه بر اين ، از نظر اهميتي كه به آنها ـ به آنهايي كه « پيشوامآبانه » محترمشان ميداريم ـ ميدهيم ، ميمون وار تمام كارهاي آنها « زشت و زيبا ، درست و نادرست ، مطابق با محيط كنوني خود و مخالف آن » را ملاك ترقي قرار داده ، كوركورانه ، راه كژي را كه هرگز فلاح در آخر آن نيست پيش خواهيم گرفت .
تازه گذشته از اينكه وقتي اين حركت از روي ايمان و كاملاً ارادي نباشد ، احساسات عمومي به جوش نيامده و آن قيام همگاني كه لازم است صورت نگرفته ، در نتيجه به آن ترقي كه بايد برسيم نخواهيم رسيد ، از اينها گذشته ، تازه ما به موجب بيخبري از حقايق دين و هم از نظر ضرري كه از اين قسم دينداري بردهايم ، به عوض اينكه خود را ملامت كنيم ، دين و وابستگان به دين را به فحش و ناسزا كشيده به كائنات بد خواهيم گفت و سرانجام كار به جايي ميرسد كه : نه رشد اخلاقي ، نه تربيت صحيح ، نه فكر اجتماعي درست و نه ايمان و اعتقادي كه بتواند روابط ما را محفوظ دارد ، هيچ يك در بين ما حكمفرما نبوده ، افسار گسيخته ، نه ميفهميم چه ميكنيم ، نه خواهيم دانست براي چه در حركتيم و نه درك ميكنيم كه به كجا رهسپاريم .
گفتم : پس راه صحيح و عاقلانه و بدون خطري كه بتوان در سايه آن به تمدن حقيقي و همدوشي با اروپاييان رسيد چيست ؟ گفت : يك جنبش ديني ـ جنبشي كه در شكم آن خواهي نخواهي نهضت سياسي نهفته است ـ لازم باشد ، تا به سعادت برسيم . همانطوري كه يگانه عامل اساسي براي تحول اوضاع ملل اروپايي از بربريت به تمدن تنها و تنها همان حركت ديني آنها بود . بدين ترتيب كه : « لوئيروس » پيشواي فرقه پروتستانيه همين كه ديد مسيحيان نسبت به پاپ اعتقادات عجيبي از خود نشان داده و عموماً از دين مسيح بيخبر و يا يك سلسله اعتقادات فاسدي در سر دارند و از آن طرف هم روحانيون ، كم كم وضعيت اشرافيت به خود گرفته اوضاع اجتماع هر روز وخيمتر ميشود ، ( چون چنين ديد ) دست به اصلاحات اساسي ديني زده كم كم تمام ممالك به هم چشمي يكديگر هر يك ، يك روش خاصي را در قسمت ديني پيش گرفتند ، و بطور خلاصه مبدأ حركت تمام اروپاييان از آنجا شروع مي شود .
گفتم : دين مسيح فاسد و بياساس بود ، و به دست مصلحين ترميم شد ، ولي دين ما كه به سپاس خدا تاكنون از هر گونه دستبردي مصون بوده ، حركت ديني و جنبش مذهبي در آن چگونه و بر چه اساسي بايد مبتني باشد ؟
گفت : حركت ديني در اين دين ـ ديني كه گرفتار كژفهمي و كتمان حقايق شده به اين است كه : همت دانشمندان مصروف اصلاح كژفهمي عوام و خواص شده ، آنچه را از عقايد ديني و حقايق قرآني و متن اساسنامه شرعي ، برخلاف واقع فهميده و در نتيجه ضربه سخت به پيشرفت مسلمين وارد آوردهاند ، از مغز آنها خارج نمايند … مثل اينكه اكثر مسلمين ، عوام و خواص ، معني قضا و قدر را اينطور فهميدهاند كه بايد انسان و اجتماع در راه همآغوش شدن با فرشته مجد و بزرگواري ابداً تلاشي نداشته براي رهايي از بردگي و اسارت هيچ جنبشي از خود نشان ندهد و مانند اينكه پارهاي از احاديث را ـ كه از فساد آخرالزمان خبر ميدهد ـ بدين معني گرفتهاند كه هيچ كس نبايد براي اصلاح و فلاح جامعه كوچكترين حركتي را بنمايد ، و بالاخره اين گونه عقايد فاسد و امثال آن را كه امروز زياد در بين مسلمين رواج دارد ، بايد از آنها گرفت و در مقابل ، افكار و عقايد صحيح را به آنها آموخت و قران و احاديث را به همان معاني صحيحي كه اسلام اراده نموده و خير و صلاح جامعه در آن است در دسترس همه گذاشت .
سپس از كتبي كه در دست ماست و از تعليم و تربيت غلطي كه بين مردم متداول و جز اتلاف عمر نتيجهاي نميبخشد سخت گله و انتقاد نمود ـ (نگارنده ميگويد ) از نظر اين كه اين انتقاد تنها مربوط به روحانيون و دانشجويان علوم قديم بوده و عمومي نيست ، آن را در پاورقي همين صفحه نگاشته 5 بايد بخصوص اين طبقه مطالعه نمايند ـ بعد اينطور ادامه داد كه : بيگانگان بيدار ، به مغز و جان اين علوم رسيده و آن را با اسلوبي بسيار جاذب بكار انداخته ، از اين راه به ترقيات روزافزوني نايل شدهاند ، در صورتي كه ما گيج و سرگردان در هيولاي پوست و زوائد اين علوم فكر و خود را پنهان ساخته ، اصلاً به عواقب وخيم و هلاكتي كه انتظار ما را ميكشد ، توجه نميكنيم . پس در هر صورت : بايد با يك نهضت ديني به اين نكبت خاتمه داد .
« پايان مصاحبه » سيد به هر جا كه ميرسيد ، مطابق استعداد طرف گوشهاي از هدف خود را به او نموده ، وي را به اصلاح « دين وسياست ، متدين و سياستمدار » دعوت ميكرد . بويژه توجه افراد مؤثر و حساس و سياستمداران اسلامي و صاحب نفوذ را بيش از همه به اين نقشة اصلاحي خود جلب نموده ، با براهين صادقانه آنان را به اين راه اصلاح كه نتيجه منجر به اتحاد اسلامي ميشد ، ميخوانده و همه را از عاقبت سستي در اين امر خطير ميترسانيد ؛ ولي همانطوري كه شنيديد استعمارگران ( بويژه امپرياليسم انگليس ) تا ممكن بود مستقيماً و وقتي نميتوانستند بطور غير مستقيم ، يعني به وسيله همين پادشاهان و سياستمداران اسلامي با وي ميجنگيدند ، وي نيز با آنان مبارزه مينمود .
روي اين اصل ( گرچه گاهي در مقابل آن زجر و تبعيدها ، مورد تفقد پارهاي از آنان واقع ميگشت ؛ ولي باز ) تمام زمامداران اسلامي بدون استثناء از وي انديشه داشته ، جمله ـ از ترسي كه بر شئونات جابرانه خود داشتند ـ بياندازه مراقب حركات و گفتههاي او بودند . اينك نمونهاي از مبارات سيد با امپرياليستهاي استعمار گر و پادشاهان و زمامداران « اسلامي »بيدادگر ! …
پايه
چون منظور ، سيد از تحمل شدائد و زحمات فقط و فقط اصلاح حال مسلمين بود ، از اين نظر ضمن مبارزات خود براي اينكه راه اساسي و صددرصد عملي ، براي انجام مقاصد خويش و موفقيت خود به دست آورد . تمام بلاد مسلمين را گردش نموده ، به خوبي به اوضاع سياسي و موقعيت جغرافيايي و روحيه مردم آنجا آشنا شده ، مصلحين و مفسدين هر كجا را شناخته ، به نيروي مخالفين ( از ارباب و نوكر ) در كليه نقاط ، مسلمان نشين ، پيبرده ، وي با مردم و مردم با وي تماس ميگرفتند . تا بالاخره توانست هر لحظه در اين راه تجربياتي به دست بياورد و حتي در پارهاي از بلاد مانند مصر ، قسمتي از آن را به مورد عمل بگذارد .
مبارزات سيد در افغانستان سيد پس از خاتمه تحصيلات در رشتههاي مختلف ( نحو ، صرف ، معاني ، بيان ، نويسندگي ، تاريخ عمومي ، تاريخ خصوصي ، تفسير ، حديث ، فقه ، اصول فقه ، كلام ، تصوف ، منطق ، حكمت عملي : سياسي ، اخلاقي ، حكمت نظري : طبيعي ، الهي ، رياضيات : حساب ، هندسه ، جبر ، هيئت ، طب ، تشريح ) و پس از مسافرت به هند و اقامت متجاوز از يك سال در آنجا ، به خاطر فراگرفتن پارهاي از علوم رياضيات به سبك جديد و پس از مسافرت به بيت الله و ديدن بلاد مسلمين و تماس با آنها « در سن 20 سالگي ( 1274 هـ 1858 م ) يعني در زمان حكومت دوست محمد خان » ، در سلك رجال حكومت افغانستان وارد و پس از مدتي در زمان امارت محمد اعظم خان ( تقريباً 1282 هـ 1866 م ) به مقام نخست وزيري آنجا « صدر اعظمي نائل شد . نزديك بود حكومت افغانستان پس از مدتها مبارزه ، به تدبير وي منحصر به محمد اعظم خان شود و آرامش سرتاسر آن سرزمين را فراگيرد : ولي از بخت بد در اثر فكر غرور آميز يكي از پسران امير ، سر از نو آتش جنگ بين محمد اعظم خان و برادرش شير علي در گرفت … اين دفعه دولت انگليس ، علناً به همراهي شيرعلي ( يا ماده گاو شيرده به انگليس ) قيام نموده و همانطوري كه « سيره مرضيه »اين جنس شريف ! است رجال محمد اعظم خان را با كيسههاي جواهر آبستن ساخته آنان نيز دست از ولي نعمت اصلي كشيده و دل از سرزمين مادري شسته ، به خيانت پرداختند …
محمد اعظم خان شكست خورد و به ايران گريخت ؛ ولي سيد چون كوه بر جاي خود ايستاد . زمامدار جديد « شيرعلي » به واسطه اهميت خانوادگي سيد و از ترس هواخواهان ملي ، از دستاندازي به وي خودداري ميكرد ؛ ولي در عين حال خوابهاي هولانگيزي براي او ميديد : چون هر شب غذاهاي مطبوع و « پرگاز و بخار » اربابش بر سرتاسر امعا و احشا وي ( از روده قولون گرفته ، تا حنجره نامباركش ) حكومت مينمود .مبارزات علني سيد با ( ارباب و نوكر ) از اينجا شروع شد و چون اوضاع وخيم بود محترمانه به بهانه زيارت خانه خدا ( در سال 1285 هـ 1896 م يعني سه ماه بعد از فرار محمد اعظم خان ) به شرط اين كه به ايران ـ كه احتمال قوي ملاقات با محمد اعظم خان در آن بود ـ نيايد ، از افغانستان خارج و با باقي گذاشتن يك مشت هواخواه ملي و يادگار نهادن تنوير افكار عمومي به هند رفت .
مبارزات سيد در هند
سيد سه سفر به هند نمود : 1. در حدود سال 1272 براي فراگفتن علوم جديد 2. سال 1285 ( يعني پس از خروج از افغانستان ) به قصد عبور 3 . سال 1296 هـ ( يعني پس از بيرون شدن از مصر ) از نظر تبعيد . از سفر دوم ، سر مبارزه داشت . ولي هنوز به سر حد هند نرسيده ، مقدمات خنثي نمودن افكارش فراهم شده بود . حكومت هند استقبال شاياني از سيد به عمل آورد . اما اي كاش تدليس را نمينمود : پس از ورود ، با كمال احترام « در » رفت و آمد را به روي سيد بست و جز با بودن جاسوسان ـ كه خادمانه ملازم وي بودند ـ كسي را حق ملاقات نداد ؛ تا اينكه سرانجام يعني پس از يك ماه عذرش را خواست … آري در و بام را بسوي سيد بستند و جاسوسان خاكآسا ، به آستانه وي نشستند . ولي از « بخت بد » آنها هيچ يك از اين كارها سر شوريده سيد را به سامان و قلب شيرانه وي را لرزان و زبان حقيقت گوي او را منحرف نمينمود . يعني با تمام اين سختگيريها همين كه چند نفري جمع يا جمعيتي فراهم ميشد ، خطابههاي آتشين ضد استعماري و استبدادي را شروع ميكرد …
و بطور خلاصه اين تضييقات ، نه تنها جلوگير سيد نبود ، بلكه دل او را قويتر و مردم را به راستگويي و خلوص نيتش بيناتر و هر لحظه روح شجاعت و جانبازي را ( در اين راهي كه اين جانباز پيش گرفته بود ) در نهاد آنها قويتر و نيرومندتر مينمود … بالاخره هند را با ولولهاي كه در سر و دلها انداخته بود ترك نمود ! ولي پس از چند سال ديگر برگشته ، ابتدا در حيدر آباد اقامت و پس از لشگركشي انگليس به مصر ، به امر حكومت هند به كلكته رفته و تا پايان غوغاي مصر ، در آنجا حبس نظر بود . زيرا دولت انگليس از وي و از شورش هند ميترسيد و حق هم داشت بترسد !…
در طول اين 7 ، 8 ماه گرچه نميگذاشتند ، سيد خوب از قضاياي خارج با خبر گردد ، ولي باز چون از روابط دوستانه او بين او و هواخواهانش نميتوانستند جلوگيري كنند ، نور وي هر روز خانه افكار آنها را روشنتر و براي هرنوع مبارزهاي آماده مينمود .مقدمات فراهم شد ، مبارزات عمومي نيز نزديك بود شروع شود ، ولي افسوس كه سيد دستتنها ماند … آري بطور حتم مقالات آتشيني را كه راجع به هند در شمارههاي بعد به تدريج خواهيد ديد ، شما را به تعجب مياندازد كه : هنديان با وجود شنيدن اين حقايق و با وجود درك نمودن اين راه و چارهها چگونه منفجر نشدند ؟! ولي كمتر تعجب كنيد ! ، زيرا به جاي اسلام خالص ، دشمن در قلوب آنها به دشت ريشه كرده بود .
سيد در آستانه ( تركيه ) :
سيد از هند به مصر و پس از 40 روز به تركيه رهسپار شد ، در صورتي كه شهرت و فضلش مدتها قبل به آنجا رفته و در دلهاي بزرگان و اهل فضل و مليون آنجا نشسته ، از دريچه قلوب آنها انتظار ورود صاحب خود را ميكشيد . تا اينكه در سال 1286 هـ ، براي اولين مرتبه وارد شد . كمالات وي زبانها را به خود مشغول نموده ، با اينكه از نظر عادت ، اخلاق ، لباس و زبان ، بيگانه حساب ميشد ، شش ماه بيشتر طول نكشيد كه عضو رسمي « مجلس فرهنگ » آنجا شد . نظريات ابتكاري وي در اين مجلس بياندازه جالب بود ، گو اينكه پارهاي از اين آرا « هوسبازي » بعضي ( مانند شيخ الاسلام آنجا ) را در مخاطره زوال ميانداخت … در ماه 1287 هـ به اصرار و خواهش مدير دارالفنون كنفرانس بياندازه جاذبي در پيرامون صنعت و ترغيب افراد جامعه به آن داده ، در اين سخنراني پس از اينكه مجموعه زندگي را به بدن انسان تشبيه نمود ، گفت : هر صنعتي در اجتماع به منزله يك عضو از اعضاي بدن بوده ، از هر يك منفعت خاص و در عين حال ضروري ، به دست ميآيد . بعد پس از اينكه پادشاه را به جاي مخ انسان يعني مركز تدبير و اراده و آهنگري را بازو و زراعت را « كبد » و …
همينطور يك به يك اعضا را به تفصيل با صنايع تطبيق نمود ، ( با بيان شيرين مخصوص به خود ) گفت : اينها همه جسم و « پيكر سعادت » انساني را تشكيل ميدهند : اما اي شنوندگان ! جسم بي روح ، حيات ندارد ، اين پيكر محتاج به روح است . روح اين پيكر چيست و زمام اين روح به دست كيست ؟ روح اين پيكر نبوت يا حكمت و زمام آن در دست نبي يا حكيم زمان ميباشد . چيزي كه هست نبوت به كسب و كوشش به دست نميآيد ، چون تنها آن بخششي است الهي : كه به هر كس ميداند ميدهد . ولي حكمت به رنج و زحمت و تفكر و مرارت تحصيل ، به دست ميآيد . پيغمبر معصوم از خطاست ؛ ولي حكيم خطاكار . اطاعت پيغمبر ( چون علمش از جانب خداست ) از واجبات ايمان است ؛ ولي پيروي حكيم ( البته در آن آرايي كه مخالف با شرع نيست ) از لوازم عقل مي باشد .
اين سخنراني همه را سخت تكان داد ، اما شيخ السلام پيش گفته كه حسادت به سيد او را ناراحت ميداشت ، به نام اينكه : سيد نبوت را صنعتي حساب نموده و كافر شده ، بناي هور و جنجال و معركهگيري را نهاد . سيد نيز كه تاب تحمل گفتههاي ناشايست اين شيخ و محركين دست اورا نداشت ، وي را به محاكمه ميطلبيد ؛در نتيجه غوغاي عجيبي در بين هواخواهان اين دو خواهي نخواهي در بين جرايد برپا شده ، سرانجام فرمان خروج موقتي سيد به منظور خوابيدن غائله ، از مقام صدارت صادر و سيد مظلومانه از آنجا ( در سال 1288 هـ ) هجرت نمود .
معلوم است با چنين پيشامدي نبايد هرگز فكر برگشتن به در سرسيد باشد . اما همين كه براي آخرين مرتبه از ايران تبعيد و در لندن ضد شاه ايران و در راه خلع او ، از راه تحريك افكار ، به اقدامات مؤثري دست زد ، ( كه نمونه آن را خواهيد ديد ) دست غدار سياست اربابان كه ، ميخواست براي هميشه گلوي او را تا سرحد خفقان فشار داده ، خود و نوكران ويژه خود را از دست اين اژدها خلاصي دهد ، از آستين مكارانه سلطان عبدالحميد خارج و با خواهش و التماس و تظاهراتي مخلصانه وي را به استانبول دعوت نمود . او نيز كه از حقيقت اين تظاهرات فريبنده بي خبر نبود ، پس از يك دو مرتبه جواب رد ، آخرالامر به شرط اين كه در بازگشت به اروپا و خارج شدن از تركيه آزاد باشد ، اين دعوت را پذيرفت . اما اي كاش نميپذيرفت . چون ، اگر چه از روي اراده و اختيار شخصي ( و با در سر داشتن فكر بازگشت ) ( در سال 1309 ) پا به خاك تركيه نهاد ، ولي متأسفانه در ظرف 5 سال حبس نظر آنقدر بين سرانگشتان بازيگران چرخيد ، تا بدون اراده و اختيار ( در سال 1314 ) هواي قيرگون و مختنق اين سرزمين « مجاهد كش » را ترك و براي ابد ، به زير خاك پنهان گشت . در ظرف اين 5 سال نيز مدتي براي اتحاد اسلامي ، كوشيد و حتي علما شيعه و سني را بوسيله نامههاي پياپي حاظر به همكاري نمود و در نظر داشت سلطان عبدالحميد را كه آن روز از تمام دول اسلامي مقتدرتر بود ، خليفه مسلمين بنمايد ، ولي بالاخره از اين راي برگشت ، چون ظاهراً از سلطان ناخاطر جمع بود .
منبع : سایت مصلح شرق